close
تبلیغات در اینترنت
امامت و رهبری
» مصباح الهدی
» -
» از چه زمانى، عدّه اى به دروغ، ادعاى مهدويّت كردند؟
» آيا پديد آمدن مدعيان مهدويت از آثار سوء اعتقاد به مهدويت است؟
» طبق معتقدات شيعه مهدى منتظر كه در آخر الزمان ظهور مى كند كيست؟
» مهدویت و آخرالزمان
» پرسش شما، پاسخ موعود
» نگاهي گذرا به فضيلت انتظار
» انواع ديدار
» آثار شناخت و اعتقاد به امام زمان عليه السلام
ورود اعضای سایت
نام کاربری :
رمز عبور :

آمار سایت
» آمار کاربران
» افراد آنلاین : 1
» اعضای آنلاین : 0
» تعداد اعضا : 0

» عضو شوید
» ارسال کلمه عبور


» آمار مطالب
» کل مطالب : 53
» کل نظرات : 16

» آمار بازدید
» بازدید امروز : 38 نفر
» باردید دیروز : 1 نفر
» ورودی امروز گوگل : 0
» ورودی گوگل دیروز : 0
» بازدید هفته : 41 نفر
» بازدید ماه : 53 نفر
» بازدید سال : 93 نفر
» بازدید کلی : 5,168 نفر
دیگر امکانات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
ثامن تم؛مرجع قالب و ابزار مذهبی وبلاگ و سایت
امامت و رهبری
+ نویسنده رضا در دوشنبه 05 بهمن 1394 | نظرات()
می دانیم که در میان ما شیعیان مسئله امامت اهمیت فوق العاده ای دارد و در میان سایر فرق اسلامی آنقدر برای این مسئله اهمیت قائل نیستند. سر مطلب اینست که مفهوم امامت در نزد شیعه با مفهوم امامت در نزد سایر فرق اسلامی متفاوت است.
البته جهات مشترکی در کار هست ولی یک جهات اختصاصی هم در معتقدات شیعه در باب امامت هست که به همین جهت مسئله امامت اهمیت فوق العاده ای پیدا می کند. مثلا ما شیعیان وقتی که می خواهیم اصول دین را بر طبق مذهب شیعه بیان بکنیم می گوئیم اصول دین توحید است و نبوت و عدل و امامت و معاد.
امامت را جزء اصول دین می شماریم. اهل تسنن هم قائل به نوعی امامت هستند و اساسا منکر امامت به یک معنا نیستند، امامت را به شکل دیگری قائلند ولی به آن شکلی که قائل هستند، از نظر آنها جزء اصول دین نیست بلکه جزء فروع دین است. بالاخره ما در مسئله امامت اختلاف داریم: آنها قائل به نوعی امامتند و ما قائل به نوعی دیگر.
چطور شده است که شیعه امامت را جزء اصول دین می شمارد ولی اهل تسنن از فروع دین می شمارند؟ علتش همان است که عرض کردم:
مفهوم امامت در شیعه با آنچه که در اهل تسنن هست، متفاوت است.

 

معنی امام
کلمه [امام] یعنی پیشوا. کلمه [پیشوا] در فارسی، درست ترجمه تحت اللفظی کلمه [امام] است و در عربی. خود کلمه امام یا پیشوا مفهوم مقدسی ندارد. پیشوا یعنی کسی که پیشرو است عده ای تابع و پیرو او هستند اعم از آنکه آن پیشوا عادل و راه یافته و درست رو باشد یا باطل و گمراه باشد. قرآن هم کلمه امام را در هر دو مورد اطلاق کرده است.
در یک جا می فرماید: و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا " 1 " ما آنها را پیشوایان هادی به امر خودمان قرار دادیم. در جای دیگر می گوید:
ائمه یدعون الی النار " 2 " پیشوایانی که مردم را به سوی آتش می خوانند.
یا مثلا درباره فرعون کلمه ای نظیر کلمه امام را اطلاق کرده است: یقدم قومه یوم القیامه " 3 " که روز قیامت هم پیشاپیش قومش حرکت می کند.
پس کلمه امام یعنی پیشوا. ما به پیشوای باطل فعلا کاری نداریم، مفهوم پیشوا را عرض می کنیم.
پیشوایی در چند مورد است که در بعضی از موارد اهل تسنن هم قائل به پیشوایی و امامت هستند ولی در کیفیت و شخصش با ما اختلاف دارند. اما در بعضی از مفاهیم امامت اصلا آنها منکر چنین امامتی هستند نه اینکه قائل به آن هستند و در فردش با ما اختلاف دارند. امامتی که در مورد قبول آنها هم هست ولی در کیفیت و شکل و فردش با ما اختلاف دارند، امامت به معنی زعامت اجتماع است که به همین تعبیر و نظیر همین تعبیر از قدیم در کتب متکلمین آمده است. خواجه نصیر الدین طوسی در [تجرید] امامت را این طور تعریف می کند:
ریاسه عامه یعنی ریاست عمومی. [در اینجا ذکر یک مطلب لازم به نظر می رسد]:

 

شئون رسول اکرم
پیغمبر اکرم به واسطه آن خصوصیتی که در دین اسلام بود در زمان خودشان به حکم قرآن و به حکم سیره خودشان دارای شئون متعددی بودند یعنی در آن واحد چند کار داشتند و چند پست را اداره می کردند. اولین پستی که پیغمبر اکرم از طرف خدا داشت و عملا هم متصدی آن پست بود، همین بود که پیغمبر بود یعنی احکام و دستورات الهی را بیان می کرد. آیه قرآن می گوید: ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا " 4 " آنچه پیغمبر برایتان آورده بگیرید و آنچه نهی کرده [رها کنید]. یعنی آنچه پیغمبر از احکام و دستورها می گوید، از جانب خدا می گوید. پیغمبر از این نظر فقط بیان کننده آن چیزی است که به او وحی شد. منصب دیگری که پیغمبر اکرم متصدی آن بود، منصب قضاست. او قاضی میان مسلمین بود، چون قضا هم از نظر اسلام یک امر گتره ای نیست که هر دو نفری اختلاف پیدا کردند، یک نفر می تواند قاضی باشد. قضاوت از نظر اسلام یک شان الهی است زیرا حکم به عدل است و قاضی آن کسی است که در مخاصمات و اختلافات می خواهد به عدل حکم کند.
این منصب هم به نص قرآن که می گوید: فلا و ربک لا یومنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما " 5 " به پیغمبر تفویض شده و رسول اکرم از جانب خدا حق داشت که در اختلافات میان مردم قضاوت کند. این نیز یک منصب الهی است نه یک منصب عادی عملا هم پیغمبر قاضی بود منصب سومی که پیغمبر اکرم رسما داشت و هم به او تفویض شده بود به نص قرآن و هم عملا عهده دار آن بود، همین ریاست عامه است. و او رئیس و رهبر اجتماع مسلمین بود و به تعبیر دیگر سائس مسلمین بود، مدیر اجتماع مسلمین بود. گفته اند آیه: اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم " 6 " ناظر به این جهت است که او رئیس و رهبر اجتماع شماست، هر فرمانی که به شما می دهد، بپذیرید.
قهرا اینکه می گوئیم سه شان، به اصطلاح تشریفات نیست بلکه اساسا آنچه از پیغمبر رسیده سه گونه است. یک سخن پیغمبر فقط وحی الهی است. در اینجا پیغمبر هیچ اختیاری از خود ندارد، دستوری از جانب خدا رسیده، پیغمبر فقط واسطه ابلاغ است مثل آنجا که دستورات دینی را می گوید، نماز چنین بخوانید، روزه چنان بگیرید و... آنجا که میان مردم قضاوت می کند، دیگر قضاوتش نمی تواند وحی باشند. دو نفر اختلاف می کنند، پیغمبر طبق موازین اسلامی بین آنها حکومت می کند و می گوید حق با این است یا با آن.
اینجا دیگر اینطور نیست که جبرئیل به پیغمبر وحی می کند که در اینجا بگو حق با این هست یا نیست. حالا اگر یک مورد استثنایی باشد مطلب دیگری است ولی به طور کلی قضاوتهای پیغمبر بر اساس ظاهر است همان طوری که دیگران قضاوت می کنند منتها در سطح خیلی بهتر و بالاتر.
خودش هم فرمود من مامورم که به ظاهر حکم کنم یعنی مدعی و منکری پیدا می شوند و مثلا مدعی دو تا شاهد عادل دارد. پیغمبر بر اساس همین مدرک حکم می کند. این، حکمی است که پیغمبر کرده [نه اینکه به او وحی شده باشد].
در شان سوم هم پیغمبر به موجب اینکه سائس و رهبر اجتماع است، اگر فرمانی بدهد غیر از فرمانی است که طی آن وحی خدا را ابلاغ می کند. خدا به او اختیار چنین رهبری را داده و این حق را به او واگذار کرده است. او هم به حکم اینکه رهبر است کار می کند و لهذا احیانا مشورت می نماید. ما می بینیم در جنگهای احد، بدر و در خیلی جاهای دیگر پیغمبر اکرم با اصحابش مشورت کرد. در حکم خدا نمی ش ود مشورت کرد. آیا هیچگاه پیغمبر با اصحابش مشورت کرد که نماز مغرب را اینطور بخوانیم یا آنطور؟ بلکه مسائلی پیش میآمد که وقتی درباره آنها با او سخن می گفتند، می فرمود این مسائل به من مربوط نیست، من جانب الله چنین است و غیر از این هم نمی تواند باشد. ولی در اینگونه مسائل [یعنی در غیر حکم خدا] احیانا پیغمبر مشورت می کند و از دیگران نظر می خواهد. پس اگر در موردی پیغمبر اکرم فرمان داد چنین بکنید، این، به حکم اختیاری است که خدا به او داده است. اگر هم در یک مورد بالخصوص وحیی شده باشد، یک امر استثنایی است و جنبه استثنایی دارد نه اینکه در تمام کارها و جزئیاتی که پیغمبر به عنوان رئیس اجتماع در اداره اجتماع انجام می داد، به او وحی می شد که در اینجا چنین کن و در آنجا چنان، و در اینگونه مسائل هم پیغمبر فقط پیام رسان باشد. پس پیغمبر اکرم مسلما دارای این شئون متعدد بوده است در آن واحد.

 

امامت به معنی رهبری اجتماع
مسئله امامت به معنی اولی که عرض کردم، همین ریاست عامه است.
یعنی پیغمبر که از دنیا می رود یکی از شئون او که بلا تکلیف می ماند، رهبری اجتماع است. اجتماع زعیم می خواهد و هیچکس در این جهت تردید ندارد. زعیم اجتماع بعد از پیغمبر کیست؟ اینست مسئله ای که اصل آن را هم شیعه قبول دارد و هم سنی. هم شیعه قبول دارد که اجتماع نیازمند به یک زعیم و رهبر عالی و فرمانده است و هم سنی. و در همین جاست که مسئله خلافت به آن شکل مطرح است. شیعه می گوید پیغمبر (ص) رهبر و زعیم بعد از خودش را تعیین کرد و گفت بعد از من زمام امور مسلمین باید بدست علی (ع) باشد و اهل تسنن با اختلاف منطقی که دارند این مطلب را لااقل به شکلی که شیعه قبول دارد، قبول ندارند و می گویند در این جهت پیغمبر شخص معینی را تعیین نکرد و وظیفه خود مسلمین بوده است که رهبر را بعد از پیغمبر انتخاب کنند. پس آنها هم اصل امامت و پیشوایی را که مسلمین باید پیشوا داشته باشند قبول دارند منتها آنها می گویند پیشوا به آن شکل تعیین می شود و شیعه می گوید خیر، به آن شکل تعیین شد، پیشوا را خود پیغمبر اکرم به وحی الهی تعیین کرد.
اگر مسئله امامت در همین حد می بود یعنی سخن فقط در رهبر سیاسی مسلمین بعد از پیغمبر بود، انصافا ما هم که شیعه هستیم امامت را جزء فروع دین قرار می دادیم نه اصول دین.
می گفتیم این یک مسئله فرعی است مثل نماز. اما شیعه که قائل به امامت است تنها به این حد اکتفا نمی کند که علی (ع) یکی از اصحاب پیغمبر، ابوبکر و عمر و عثمان و صدها نفر دیگر حتی سلمان و ابی ذر هم یکی از اصحاب پیغمبر بودند و علی (ع) از آنها برتر بوده، افضل و اعلم و اتقی و الیق از آنها بوده و پیغمبر هم او را معین کرده بود. نه، شیعه در این حد واقف نیست، دو مسئله دیگر می گوید که اصلا اهل تسنن به این دو مسئله در مورد احدی قائل نیستند نه اینکه قائل هستند و از علی (ع) نفی می کنند.
یکی مسئله امامت به معنی مرجعیت دینی است.

 

امامت به معنی مرجعیت دینی
گفتیم که پیغمبر مبلغ وحی بود. مردم وقتی می خواستند از متن اسلام بپرسند، از پیغمبر می پرسیدند، آنچه را که در قرآن نبود از پیغمبر سئوال می کردند. مسئله اینست که آیا هر چه اسلام می خواسته از احکام و دستورات و معارف بیان کند، همان است که در قرآن آمده و خود پیغمبر هم به عموم مردم گفته است؟ یا نه، آنچه پیغمبر برای عموم مردم گفت قهرا زمان اجازه نمی داد که تمام دستورات اسلام باشد. علی (ع) وصی پیغمبر بود و پیامبر تمام کما کیف اسلام و لااقل کلیات اسلام را، آنچه را که هست و باید گفته بشود، به علی (ع) گفت و او را به عنوان یک عالم فوق العاده تعلیم یافته از خود و ممتاز از همه اصحاب خویش و کسی که حتی مثل خودش در گفته اش خطا و اشتباه نمی کند و نا گفته ای از جانب خدا نیست الا اینکه او می داند، معرفی کرد و گفت ایها الناس! بعد از من در مسائل دینی هر چه می خواهید سوال بکنید، از وصی من و اوصیای من بپرسید. در واقع در اینجا امامت، نوعی کارشناسی اسلام می شود اما یک کارشناسی خیلی بالاتر از حد یک مجتهد، کارشناسی من جانب الله، [و ائمه] یعنی افرادی که اسلام شناس هستند البته نه اسلامشناسانی که از روی عقل و فکر خودشان اسلام را شناخته باشند که قهرا جایز الخطا باشند بلکه افرادی که از یک طریق رمزی و غیبی که بر ما مجهول است، علوم اسلام را از پیغمبر گرفته اند، از پیغمبر (ص) رسیده به علی (ع) و از علی (ع) رسیده به امامان بعد و در تمام ادوار ائمه، علم اسلام، یک علم معصوم غیر مخطی که هیچ خطا نمی کند، از هر امامی به امامان بعد رسیده است.
اهل تسنن برای هیچکس چنین مقامی قائل نیستند. پس آنها در اینگونه امامت، اصلا قائل به وجود امام نیستند، قائل به امامت نیستند نه اینکه قائل به امامت هستند و می گویند علی (ع) امام نیست و ابوبکر چنین است.
برای ابوبکر و عمر و عثمان و به طور کلی برای هیچیک از صحابه چنین شان و مقامی قائل نیستند و لهذا در کتابهای خودشان هزاران اشتباه را از ابوبکر و عمر در مسائل دینی نقل می کنند. ولی شیعه امامان خودش را معصوم از خطا می داند و محال است که به خطایی برای امام اقرار بکند. [در کتابهای اهل تسنن مثلا آمده است] ابوبکر در فلان جا چنین گفت، اشتباه کرد بعد خودش گفت: ان لی شیطانا یعترینی یک شیطانی است که گاهی بر من مسلط می شود و من اشتباهاتی می کنم. و یا عمر در فلان جا اشتباه و خطا کرد و بعد گفت این زنها هم از عمر فاضلتر و عالمترند.
می گویند وقتی که ابوبکر مرد، خاندان او و از جمله عایشه که دختر ابوبکر و همسر پیغمبر بود گریه و شیون می کردند. صدای شیون که از خانه ابوبکر بلند شد عمر پیغام داد که به این زنها بگوئید ساکت شوند. ساکت نشدند. دو مرتبه پیغام داد بگوئید ساکت شوند اگر نه با تازیانه ادبشان می کنم. هی پیغام پشت سر پیغام. به عایشه گفتند عمر دارد تهدید می کند و می گوید گریه نکنید. گفت پسر خطاب را بگوئید بیاید تا ببینم چه می گوید. عمر به احترام عایشه آمد. عایشه گفت چه می گویی که پشت سر هم پیغام می دهی؟ گفت من از پیغمبر شنیدم که اگر کسی بمیرد وکسانش برایش بگریند، هر چه اینها بگریند او معذب می شود، گریه های اینها عذاب است برای او. عایشه گفت تو نفهمیده ای، اشتباه کرده ای، قضیه چیز دیگری است، من می دانم قضیه چیست: یک وقت مرد یهودی خبیثی مرده بود و کسانش داشتند برای او گریه می کردند. پیغمبر فرمود در حالیکه اینها می گریند، او دارد عذاب می شود. نگفت گریه اینها سبب عذاب اوست بلکه گفت اینها دارند برایش می گریند ولی نمی دانند که او دارد عذاب می شود. این چه ربطی دارد به این مسئله؟! به علاوه اگر گریه کردن بر میت حرام باشد، ما گناه می کنیم چرا خدا یک بی گناه را عذاب کند؟! او چه گناهی دارد که ما گریه کنیم و خدا او را عذاب کند؟! عمر گفت عجب! اینطور بوده مطلب؟! عایشه گفت بله اینطور بوده. عمر گفت اگر زنها نبودند، عمر هلاک شده بود.
خود اهل تسنن می گویند عمر در هفتاد مورد (یعنی در موارد زیاد، و واقعا هم موارد خیلی زیاد است) گفت: لولا علی لهلک عمر.
امیرالمومنین اشتباهاتش را تصحیح می کرد، او هم به خطایش اقرار می نمود پس آنها قائل به چنین امتی نیستند. ماهیت بحث برمی گردد به این معنا که مسلما وحی فقط به پیغمبر اکرم می شد. ما نمی گوئیم که به ائمه (ع) وحی می شود. اسلام را فقط پیغمبر (ص) به بشر رساند و خداوند هم آنچه از اسلام را که باید گفته بشود، به پیغمبر گفت.
اینطور نیست که قسمتی از دستورات اسلام نگفته به پیغمبر مانده باشد.
ولی آیا از دستورات اسلام نگفته به عموم مردم باقی ماند یا نه؟ اهل تسنن حرفشان اینست که دستورات اسلام هر چه بود همان بود که پیغمبر به صحابه اش گفت. بعد در مسائلی که در مورد آنها از صحابه هم چیزی روایت نشده گیر می کنند که چه کنیم؟ اینجاست که مسئله قیاس وارد می شود و می گویند ما اینها را با قانون قیاس و مقایسه گرفتن تکمیل می کنیم که امیرالمومنین در نهج البلاغه می فرماید یعنی خدا دین ناقص فرستاد که شما بیائید تکمیلش کنید؟! ولی شیعه می گوید نه خدا دستورات اسلام را ناقص به پیغمبر وحی کرد و نه پیغمبر آنها را ناقص برای مردم بیان کرد.
پیغمبر کاملش را بیان کرد اما آنچه پیغمبر کامل بیان کرد، همه، آنهایی نبود که به عموم مردم گفت (بسیاری از دستورات بود که اصلا موضوع آنها در زمان پیغمبر پیدا نشد، بعدها سوالش را می کردند) بلکه همه دستوراتی را که من جانب الله بود به شاگرد خاص خودش گفت و به او فرمود تو برای مردم بیان کن.
اینجاست که مسئله عصمت هم به میان میآید. شیعه می گوید همانطور که امکان نداشت خود پیغمبر در گفته خودش عمدا یا سهوا دچار اشتباه شود، آن شاگرد خاص پیغمبر هم امکان نداشت که دچار خطا یا اشتباه شود. زیرا همانگونه که پیغمبر به نوعی از انواع موید به تایید الهی بود، این شاگرد خاص هم موید به تایید الهی بود. پس این، مرتبه دیگری است برای امامت.

 

امامت به معنی ولایت
امامت، درجه و مرتبه سومی دارد که اوج مفهوم امامت است و کتابهای شیعه پر است از این مطلب، و وجه مشترک میان تشیع و تصوف است.
البته از اینکه می گویم وجه مشترک، سوء تعبیر نکنید. چون ممکن است شما با حرفهای مستشرقین در این زمینه روبرو شوید که مسئله را به همین شکل مطرح می کنند. مسئله ای است که در میان عرفا شدیدا مطرح است و در تشیع نیز از صدر اسلام مطرح بوده و من یادم هست که کربن حدود ده سال پیش در مصاحبه ای که با علامه طباطبائی داشت، از جمله سوالاتی که کرد این بود که این مسئله را آیا شیعه از متصوفه گرفته اند یا متصوفه از شیعه؟ می خواست بگوید از این دو تا یکی از دیگری گرفته است. علامه طباطبایی گفتند متصوفه از شیعه گرفته اند برای اینکه این مسئله از زمانی در میان شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته بود و هنوز این مسائل در میان متصوفه مطرح نبود. بعدها این مسئله در میان متصوفه مطرح شده است.
پس اگر بنا بشود که از این دو تا یکی از دیگری گرفته باشد، باید گفت متصوفه از شیعه گرفته اند. این مسئله، مسئله انسان کامل و به تعبیر دیگر حجت زمان است. عرفا و متصوفه روی این مطلب خیلی تکیه دارند. مولوی می گوید [پس به هر دوری ولی قائم است] در هر دوره ای یک انسان کامل که حامل معنویت کلی انسانیت است وجود دارد. هیچ عصر و زمانی از یک ولی کامل که آنها گاهی از او تعبیر به قطب می کنند، خالی نیست. و برای آن ولی کامل که انسانیت را به طور کامل دارد مقاماتی قائل هستند که از اذهان ما خیلی دور است. از جمله مقامات او تسلطش بر ضمائر یعنی دلهاست بدین معنی که او یک روح کلی است محیط بر همه روحها. باز مولوی در داستان ابراهیم ادهم که البته افسانه است، در این مورد اشاره ای دارد. او افسانه ها را ذکر می کند به اعتبار اینکه می خواهد مطلب خودش را بگوید. هدف او نقل تاریخ نیست. افسانه ای را نقل می کند تا مطلبش را بفهماند [می گوید]
ابراهیم ادهم به کنار دریا رفت و سوزنی را به دریا انداخت و بعد سوزن را خواست. ماهیها سر از دریا در آوردند در حالیکه به دهان هر کدامشان سوزنی بود. تا آنجا که می گوید:
دل نگه دارید ای بی حاصلان در حضور حضرت صاحبدلان و تا آنجا که می گوید آن شیخ یعنی آن پیر از اندیشه آن طرف واقف شد:
شیخ واقف گشت از اندیشه اش شیخ چون شیر است و دلها بیشه اش مسئله ولایت در شیعه معمولا به آن معنای خیلی به اصطلاح غلیظش مطرح است، به معنی حجت زمان که هیچ زمانی خالی از حجت نیست و لولا الحجه لسا خط الارض باهلها یعنی هیچوقت نبوده و نخواهد بود که زمین از یک انسان کامل خالی باشد. و برای آن انسان کامل مقامات و درجات زیادی قائلند و ما در اغلب زیارتها که می خوانیم به چنین ولایت و امامتی اقرار و اعتراف می کنیم یعنی معتقدیم که امام دارای چنین روح کلی است. ما در زیارت می گوئیم (این را همه ما همیشه می خوانیم و جزء اصول تشیع است): اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی (تازه ما برای مرده اش می گوئیم. البته از نظر ما مرده و زنده او فرقی ندارند. چنین نیست که زنده اش اینطور نبوده و فقط مرده اش اینطور است.) من گواهی می دهم که تو الان وجود مرا در اینجا حس و ادراک می کنی. من اعتراف می کنم که تو سخنی را که من الان می گویم: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا می شنوی. من اعتراف می کنم و شهادت می دهم که سلامی را که من به تو می کنم: السلام علیک تو به من جواب می دهی.
اینها را هیچکس برای هیچ مقامی قائل نیست. اهل تسنن (غیر از وهابیها) فقط برای پیغمبر اکرم قائل هستند و برای غیر پیغمبر برای احدی در دنیا چنین علو روحی و احاطه روحی قائل نیستند. ولی این مطلب جزء اصول مذهب ما شیعیان است و همیشه هم آنرا می گوئیم.
بنابراین مسئله امامت سه درجه پیدا می کند و اینها را اگر از یکدیگر تفکیک نکنیم، در استدلالهایی که در این مورد هست دچار اشکال می شویم.
لهذا تشیع هم مراتبی دارد. بعضی از شیعیان فقط قائل به امامت به همان معنی رهبری اجتماعیند. می گویند پیغمبر (ص) علی (ع) را تعیین کرده بوده برای رهبری بعد از خود و ابوبکر و عمر و عثمان بی جا آمدند. همین مقدار شیعه هستند و در آن دو مسئله دیگر یا اعتقاد ندارند و یا سکوت می کنند. بعضی دیگر، مرحله دوم را هم قائل هستند ولی به مرحله سوم نمی رسند. می گویند مرحوم آقا سید محمد باقر درچه ای استاد آقای بروجردی در اصفهان منکر این مرحله سوم بوده. تا مرحله دوم پیش میآمده ولی از آن بیشتر اعتقاد نداشته است. اما اکثریت شیعه و علمای شیعه مرحله سوم را هم اعتقاد دارند.
ما اگر بخواهیم وارد بحث امامت بشویم باید در سه مرحله بحث بکنیم:
امامت در قرآن، امامت در سنت و امامت به حسب حکم عقل. در مرحله اول باید ببینیم آیا آیات قرآن در باب امامت دلالت بر امامتی که شیعه می گوید دارد یا نه؟ و اگر دلالت دارد آیا فقط امامت به معنی رهبری سیاسی و اجتماعی را می گوید یا امامت به معنی مرجعیت دینی و حتی امامت به معنی ولایت معنوی را هم می گوید؟ از این که فارغ شدیم باید وارد بحث امامت در سنت بشویم ببینیم که در سنت پیغمبر(ص) راجع به امامت چه آمده. بعد مسئله را از نظر عقلی تجزیه و تحلیل کنیم که عقل در هر یک از سه مرحله امامت چه چیز را قبول می کند؟ آیا می گوید از نظر رهبری اجتماعی حق با اهل تسنن است و جانشین پیغمبر (ص) باید به وسیله شورای مردم انتخاب شود یا اینکه پیغمبر جانشین خود را تعیین کرده است؟ همین طور در آن دوتای دیگر عقل چه می گوید؟

 

حدیثی در باب امامت
قبل از ذکر آیات قرآن در باب امامت، حدیث معرفی را برایتان عرض می کنم که آن را هم شیعه روایت کرده است و هم سنی. معمولا حدیثی را که مورد اتفاق شیعه و سنی باشد، نمی شود کوچک شمرد زیرا وقتی هر دو فریق از دو طریق روایت می کنند تقریبا نشاندهنده اینست که پیغمبر اکرم یا امام قطعا این مطلب را فرموده است. البته عبارتها کمی با هم فرق می کنند ولی مضمون آنها تقریبا یکی است. این حدیث را ما شیعیان اغلب به این عبارت نقل می کنیم: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه " 7 " هر کس بمیرد و پیشوای زمان خود را نشناسد، مرده است از نوع مردن زمان جاهلیت. این، تعبیر خیلی شدیدی است چون در زمان جاهلیت مردم اصلا مشرک بودند و حتی توحید و نبوت هم نداشتند. این حدیث در کتب شیعه زیاد آمده و با اصول شیعه هم صد در صد قابل انطباق است. در [کافی] که معتبرترین کتاب حدیث شیعه می باشد، این حدیث هست. عمده اینست که این حدیث در کتابهای اهل تسنن هم هست.
آنها در روایتی به این عبارت نقل کرده اند: من مات بغیر امام مات میته جاهلیه " 8 " هر کس بدون امام بمیرد مانند اینست که در جاهلیت مرده است. عبارت دیگری که نقل کرده اند اینست: من مات و لیس فی عنقه بیعه مات میته جاهلیه. آنکه بمیرد و در گردن او بیع ت یک امام نباشد، مردنش از نوع مردن جاهلیت است. به عبارتی هم که شیعه نقل می کند، سنیها زیاد نقل کرده اند. عبارت دیگر: من مات و لا امام له مات میته جاهلیه. این عبارتها خیلی زیاد است و نشان دهنده اهتمام زیاد پیغمبر اکرم به مسئله امامت است.
کسانی که امامت را تنها به معنی رهبری اجتماعی می دانند، می گویند ببینید پیغمبر اکرم به مسئله رهبری تا کجا اهمیت داده که معتقد شده است اگر امت رهبر و پیشوا نداشته باشد، اصلا مردنش مردن جاهلی است برای اینکه صحیح تفسیر کردن و صحیح اجرا کردن دستورات اسلامی بستگی دارد به اینکه رهبری، رهبری درستی باشد و مردم پیوندشان را با رهبر محکم کرده باشند. اسلام یک دین فردی نیست که کسی بگوید من به خدا و پیغمبر اعتقاد دارم و بنابراین به هیچکس کاری ندارم. خیر، غیر از خدا و پیغمبر، تو حتما باید بفهمی و بشناسی که در این زمان رهبر کیست و قهرا در سایه رهبری او فعالیت کنی. آنها که امامت را به مفهوم مرجعیت دینی معنی می کنند، [در معنی این حدیث] می گویند کسی که می خواهد دین داشته باشد، باید مرجع دینی خودش را هم بشناسد و بداند که دین را از کجا بگیرد. اینکه انسان دین داشته باشد ولی دینش را از ماخذی بگیرد که ضد آنست، عین جاهلیت است.
آن کسی که امامت را در حد ولایت معنوی می برد، می گوید این حدیث می خواهد بگوید که اگر انسان مورد توجه یک ولی کامل نباشد، مانند اینست که در جاهلیت مرده است. این حدیث را چون متواتر است خواستم اول عرض کرده باشم که در ذهن شما باشد تا بعد درباره اش بحث کنیم. حال برویم سراغ آیات قرآن.

 

امامت در قرآن
در قرآن چند آیه هست که مورد استدلال شیعه در باب امامت است. یکی از آن آیات، آیه: انما ولیکم الله است. اتفاقا در همه اینها روایات اهل تسنن هم وجود دارد که مفاد شیعه را تایید می کند ما آیه ای در قرآن داریم به این صورت: انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکاه و هم راکعون. " 9 " [انما] یعنی منحصرا (چون اداه حصر است). معنی اصلی [ولی] سرپرست است.
ولایت یعنی تسلط و سرپرستی. سرپرست شما فقط و فقط خداست و پیغمبر خدا و مومنینی که نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند. ما در دستورات اسلام نداریم که انسان در حال رکوع زکات بدهند. ما در دستورات اسلام ند اریم که انسان در حال رکوع زکات بدهد که بگوئیم این یک قانون کلی است و شامل همه افراد می شود. این اشاره است به واقعه ای که در خارج یک بار وقوع پیدا کرده است و شیعه و سنی به اتفاق آنرا روایت کرده اند و آن اینست که علی (ع) در حال رکوع بود، سائلی پیدا شد و سوالی کرد. حضرت اشاره کرد به انگشت خود.
او آمد انگشتر را از انگشت علی (ع) بیرون آورد و رفت. یعنی علی (ع) صبر نکرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق کند. آنقدر عنایت داشت به اینکه آن فقیر را زودتر جواب بگوید که در همان حال رکوع با اشاره به او فهماند که این انگشتر را درآورد، برو بفروش و پولش را خرج خودت کن.
در این مطلب هیچ اختلافی نیست و مورد اتفاق شیعه و سنی است که علی (ع) چنین کاری کرده است و نیز مورد اتفاق شیعه و سنی است که این آیه در شان علی (ع) نازل شده با توجه به اینکه انفاق کردن در حال رکوع جزء دستورات اسلام نیست، نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن که بگوئیم ممکن است عده ای از مردم به این قانون عمل کرده باشند. پس [کسانی که چنین می کنند] اشاره و کنایه است همانطور که در خود قرآن گاهی می گوید: یقولون می گویند، و حال آنکه یک فرد آن سخن را گفته.
در اینجا [کسانی که چنین می کنند] یعنی آن فردی که چنین کرد.
بنابراین به حکم این آیه علی (ع) تعیین شده است به ولایت برای مردم.
این، آیه ای است که مورد استدلال شیعه است. البته این آیه خیلی بیش از این بحث دارد [که در جلسات آینده درباره اش سخن خواهیم گفت].
آیات دیگر آیاتی است که درباره جریان غدیر است. خود قضیه غدیر جزء سنت است و ما بعد باید بحثش را بکنیم ولی از آیاتی که در این مورد در سوره مائده وارد شده یکی این آیه است: یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رساله " 10 " (اینجا لحن، خیلی شدید است) ای پیامبر! آنچه را که بر تو نازل شد
تبلیغ کن و اگر تبلیغ نکنی رسالت الهی را تبلیغ نکرده ای. مفاد این آیه آنچنان شدید است که مفاد حدیث: من مات و لم یعرف امام زمانه مات میته جاهلیه. اجمالا خود آیه نشان می دهد که موضوع آنچنان مهم است که اگر پیغمبر تبلیغ نکند، اصلا رسالتش را ابلاغ نکرده است.
سوره مائده به اتفاق شیعه و سنی آخرین سوره ای است که بر پیغمبر نازل شده و این آیات جزء آخرین آیاتی است که بر پیغمبر نازل شده یعنی در وقتی نازل شده که پیغمبر (ص) تمام دستورات دیگر را در مدت سیزده سال مکه و ده سال مدینه گفته بوده و این، جزء آخرین دستورات بوده است.
شیعه سوال می کند این دستوری که جزء آخرین دستورهاست و آنقدر مهم است که اگر پیغمبر آنرا ابلاغ نکند، همه گذشته ها کان لم یکن است، چیست؟ یعنی شما نمی توانید موضوعی نشان بدهید که مربوط باشد به سالهای آخر عمر پیغمبر و اهمیتش در آن درجه باشد که اگر ابلاغ نشود هیچ چیز ابلاغ نشده است.
ولی ما می گوئیم آن موضوع، مسئله امامت است که اگر نباشد، همه چیز کان لم یکن است یعنی شیرازه اسلام از هم می باشد. به علاوه شیعه از کلمات و روایات خود اهل تسنن دلیل میآورد که این آیه در غدیر خم نازل شده است.
در همان سوره مائده، آیه: الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا " 11 " امروز دین را به حد کمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام کردم، امروز است که دیگر اسلام را برای شما به عنوان یک دین پسندیدیم، نشان می دهد که در آن روز جریانی رخ داده که آنقدر با اهمیت است که آنرا مکمل دین و متمم نعمت خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن، اسلام، اسلام است و خدا این اسلام را همان می بیند که می خواسته و با نبودن آن، اسلام، اسلام نیست. شیعه به لحن این آیه که تا این درجه برای این موضوع اهمیت قائل است استدلال می کند و می گوید که آن موضوعی که بتواند نامش مکمل دین و متمم نعمت و آن چیزی باشد که با نبودنش، اسلام، اسلام نیست، چه بوده است؟ می گوید ما می توانیم موضوعی را نشان بدهیم که در آن درجه از اهمیت باشد ولی شما نمی توانید. به علاوه روایاتی هست که تایید می کند این آیه هم در همین موضوع وارد شده است. اینها، سه آیه ای بود که من به طور عصاره از استدلالهایی شیعه برایتان عرض کردم.
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

  

پي نوشت :

1- سوره انبیاء، آیه 73
2- سوره قصص، آیه 41
3- سوره هود، آیه 98
4- سوره حشر آیه 7
5- سوره نساء آیه 65. نه چنین است قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آنکه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم کنند و آنگاه به هر حکمی که کنی هیچگونه اعتراضی در دل نداشته و کاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند
6- سوره نساء آیه 59
7- دلائل الصدق صفحات 6 و 13
8- مسند احمد
9- سوره مائده، آیه 55
10- سوره مائده، آیه 3
11- سوره مائده، آیه 57



ادامه مطلب

تعداد بازديد : 9
برچسب ها : ,
تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...